گل رنگ و بو ندارد

با رنگ و بویت ای گل ! گل رنگ و بو ندارد

 

با لعلت آب حیوان ، آبی به جو ندارد

 

از عشق من به هر سو ،در شهر گفتگویی است

 

من عاشق تو هستم ،این گفتگو ندارد

 

جز وصف پیش رویت ،در پشت سر نگویم

 

رو کن به هر که خواهی ، گل پشت و رو ندارد

 

محراب ابروانت ، خواند نماز دلها

 

آری بمیرد آن دل ،کز خون وضو ندارد

 

گر آرزوی وصلش ، پیرم کند مکن عیب

 

عیب است از جوانی ، کاین آرزو ندارد

 

خورشید روی من چون،رخساره بر فروزد

 

رخ بر فروختن را،خورشید رو ندارد

 

سوزن ز تیر مژگان ،وز تار زلف نخ کن

 

هر چند رخنه دل ،تاب رفو ندارد

 

او صبر خواهد از من ،قصدی که او ندارد

 

با شهریار بی دل ،ساقی به سر گرانی است

 

چشمش،مگر حریفان می در سبو ندارد