به نام خدا
احساس
به یاد دارم که هر گاهی --- بوقت صبح و شامگاهی---- دل من می کشید آهی
ز درد و رنج تنهایی ------ نه خواب دارم نه بیداری ---- هم وقت گریه و زاری
ندارم من مدارایی------ زنم زخم خودآگاهی----- به جان خود به یک آنی
شدم راهی به بی راهی-- مثل طوفان ویک کاهی به هر سو می شدم تاهی-- نداشتم هیچ آگاهی
شدم خار سر راهی – مرا باد برد بی واهی - -از این خانه از این وادی- نداشتم هیچ آزادی
شدم ذلت شدم خواری --شدم بار سر باری—هم اینک هر چه می خواهی -- شدم ویرون ز خود خواهی شدم خسته-- همه بال و پرم بسته-- ز هستی رخت بر بسته-- شدم تسلیم پیوسته
شدم راهی که گه گاهی شوم آهی-- برای گذر از چاهی -- که می رفت سوی آبادی
شدم زنده --به راه حق شدم بنده -- چه زیباست وچه تابنده--امیدی هست پاینده
میان جمعی بنشسته-- مثل زنجیر پیوسته --همه همدردو بی پرده--سخن می گفتن از کرده
صداقت شمع ره گشته --همه افکار بر گشته-- روشن بینی که نورسته-- همه دلها به هم بسته
ندا آمد جدا شو تو ز بازیها -- ز اسباب و میادینها -- ز دوستان شیا طینها
نشو خسته -- نشو تنها -- گرسنه هم نشو اما -- به ند رت عصبا نیها
رها گشتم ز پستی ها-- ز خشم کینه و نفرت --ز رنجشها و نفرینها
گذشتم من ز سستی ها -- زبی صبری سیاهیها -- ز دست آویز و زنجیرها
درونم صاف زیبا شد -- حقیقت جای رویا شد-- محبت خانه ما شد -- ز ببخشش باغ زیباشد
شدم من بنده در گاه -- شدم عاشقتر از یک آه-- شدم بیمار -- شدم حلقه بگوش یار
شدم بیدار -- شدم یک عاشق دلدار -- شدم آغاز -- به عشق خود شدم سر باز
شدم پرواز-- شدم پروانه ای جانباز -- شدم حیران -- میان آسمان جان
شدم گمنام -- که هست با لا تر هر نام