بیان نامردیهاست اینهایی که من گویم

همان بهتربه هرجمعی رسم کمتر سخن گویم

***********************************

شب و روزم بسوز و ساز عمر طی شد

گهی از ساختن نالم گهی از سوختن گویم

***********************************

خدا را مهلتی ای باغبان تا زین قفس گاهی

برون آرم سرو حالی بمرغان چمن گویم

***********************************

مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شبها

غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم

***********************************

بگویم عاشقم، بیهمدمم ، دیوانه ام ، مستم

نمیدانم کدامین حال و درد خویشتن گویم!

***********************************

از آن گمگشته ی من هم ریا، نشانی آور ای قاصد

که چون یعقوب نا بینا سخن با پیرهن گویم

***********************************

تو میآیی به بالینم ، ولی آندم که در خاکم

خوش آمد گویمت اما، در آغوش کفن گویم

___________________________________________________________

_________________________________________________

________________________________________

___________________________

________________

_______

سلام.. سلامی از سر مهر

سلامی زلال تر از آب روان



امید دارویی است که شفا نمی دهد ، اما درد را قابل تحمل می کند .
"مارشال آشار

سلام عرض می کنم به همه دوستانی که

از من خواستند دوباره این وبلاگو ادامه بدم

حقیقتش فکر نمیکردم وجود این وبلاگ برای کسی اهمیتی

داشته باشه.

از همه دوستانی که با کامنتها و ایمیل هاشون به من روحیه و

امید دوباره دادند تشکر میکنم مخصوصا از

مهدی جون .توماس . سحر و مخصوصا ریحانه ی

عزیز و دیگر دوستان .

به امید خدا و همراهی شما دوستان باز این وبلاگو ادامه میدم

از خدا میخوام تو این ماه مبارک به حق بزرگی و عظمتش

همه شما دوستانو برای من نگه داره و هر چی که تو دلتون هست

بهتون بده . آمین

 

یک عهد بستم با خودم وقتی بیا یی پیش من

به احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم

یکشب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسسته ام

آنشب برای خلوتت یک فکر تازه می کنم

صحن نگاهت را به سوی اشتیاقم باز کن

من هم ضریح عشق را غرق کبوتر می کنم

شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو

یک روز من این شعر را تا آخر از بر می کنم

گرچه شکستی عهد را مثل غرور ترد من

اما چنان دیوانه ام که با غمت سر می کنم

زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت

با اشک وتکرار و دعا راه تو را تر می کنم

 

 

پایان وبلاگ من

                                                  پایان وبلاگ من  



سخت است درد خود رااز دیگران شنیدن

از عاشقی نگفتن از عشق دل بریدن

سخت است از پرستو پرواز  را گرفتن

یک تکه از جهان را بر دوش خود کشیدن

سخت است از ستاره با نور ماه گفتن

از پود دل گسستن در تار دل تنیدن

سخت است با شقایق از کوچ لاله گفتن

با لاله ها نشستن با قاصدک پریدن

سخت است مهربانی از اشنا ندیدن
               
 

 امروز اصلا روز خوبی نبود، از دیروز حالم گرفته بود، دیشب اصلا دوست نداشتم

سپیده بدمد، چون۲۲ سال گذشت یک روز دیگر به همه سالهای پوچ و از دست رفته عمر
من اضافه شد و من سرگردان و حیران در جاده پر پیچ و خم زندگی به دنبال روزهای

خوش از دست رفته می گردم. روزهایی که مثل باد سپری شدند و من در فراق آنها

ماندم. امروز ۲۲ سال از روزی که من پا به عرصه حیات گذاشتم می گذرد و در این ۲

ساله اخیر حسرت روزهای از دست رفته همچنان آزارم می دهد. شاید برای همه

سالروز ورودشان به هستی بسیار با ارزش باشد ولی برای من کوهی از غم و دلتنگی به
همراه دارد. امروز واقعا آرزو کردم که ای کاش لحظه ها به عقب باز می گشت و

زمان در آن پاییز غمناک ثابت نگه داشته می شد و من دوباره مسیر زندگی را انتخاب

می کردم. فکر می کنم تجربه به دست آمده در این ۲ سال برای یک انتخاب کافی باشد. به
هر حال این آرزویی محال است
.

امید که ۲۲ سالگی من پایانی برای همه مشکلات، ناکامی ها، بیگانگی ها، دورویی ها،

نیرنگ ها، ریاها، تنهایی ها و از همه مهمتر روزهای سرد و بیروح زندگی من باشد.

امروز می خواهم به این وبلاگ پایان بدهم. پایانی تلخ و بی سرانجام همچون روزهای

زندگی خودم. در این مدت شاید توانستم کمی از دلتنگی هایم را با شما قسمت بکنم و کمی
از ساعات تلخ تنهایی بکاهم. در این ایام که با شما بودم تنهایی کمتر به جانم رخنه کرده

بود ولی دیگر توان ادامه دادن را ندارم. دیگر نوشتن وبلاگ مرا راضی نمی کند و برایم
تکراری شده است، دیگر کلمه ها هم حرفهای مرا نمی فهمند، واژه ها هم با من غریبی

می کنند و از من گریزانند. هیچ کسی امروز نتوانست به من بگوید به روزهای از دست

رفته عمر اشک حسرت نریز، چون همه می دانستند که این اشکهای سرگردان از دلی

زخمی و رنجدیده سرازیر می شود، می دانستند که این دانه های ریز آب، احساس و

عاطفه نمی شناسند بلکه درد و رنج را می شناسند و گریزی از آنها نیست. آنها همراهان

همیشگی من هستند، دوستان و یاران شبهای تنهایی من، روزهای سرگردانی من، ساعات
دلتنگی من و... . تنها حضور مداوم و سبز همه شما دوستان عزیز در این مدت برای من
دلگرم کننده بود و به پشتوانه همراهی شما عزیزان بود که این چند روزه عمر سپری

شد.

از همه دوستانی که در این مدت همراه و همگام با من در به وجود آمدن این وبلاگ

سهیم بودند،تشکر میکنم.
*************************************************************
*************************************************************

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها، دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد و درد

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه... شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند


در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه می ماند به جا

تار مویی، نقش دستی، شانه ای


می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم من در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 حاشا

اشک می بارد ولیکن دیده حاشا می کند

آینه مشاطه را یکروزه رسوا می کند

در دل سنگم فرود آ، زآنکه می بینم به لطف

در دل خارا به نرمی، قطره هم جا می کند

مردمی کن با دلم، زیرا ز روی مردمی

دست بهر راحت تن، کفش در پا می کند

عاقبت سوی تو می آیم همانگونه که آب

قطره ای باشد اگر، آهنگ دریا می کند

گر بنالد بند بندم همچو نی عیبم مکن

آب رود از بستر ناساز، غوغا می کند

موی مویم جار عشقت می زند تا رستخیز

آینه صدپاره هم گردد هویدا می کند

آینده چیزیست که کسی آن را ننوشته است...چه بسا چیزی که امروز از آن


توست فردا آرزوی تو  باشد.



پس چرا ما آدما بعضی وقتا کارایی میکنیم که به فکر احمق ترین آدما نمییاد .

چرا قدر چیزی که داریم رو نمیدونیم حالا ممکنه اون چیز یه آدم باشه یه

دوست . حالا که ما با کارمون اونو از خودمون دل گیر کردیم و اون از من

رنجیده شده باید چه کار کنم که باز دل اونو به دست بیارم.

باز خدا را صد هزار بار شکر که اتفاق بدی پیش نیامد که

جبرانش برام غیر ممکن باشه.

عزیزم من  شرمنده ام منو ببخش من هیچی خبر نداشتم باور کن.

میدونم باور نخواهی کرد ولی منو ببخش!!!!!